تبليغاتX
معشوقه ناخوانده

نمیدانست...
تاريخ: چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت :13:29

از کوچه پرسيدم نشانت را نمي دانست

آن کفشهاي مهربانت را نمي دانست

رنجيده ام از آسمان

قطع اميدم کرد

دنباله ي رنگين کمانت را نمي دانست

اينگونه سيب سرخ هم از چشمم افتاده ست

شيريني اش ، طعم لبانت را نمي دانست

قيچي شدم ، بال و پرم را يک به يک چيدم

ســـَمت ِ وسيع ِ آسمانت را نمي دانست

لاي ورقها

نامه ها

دفترچه ها گشتم

حتي کتابي داستانت را نمي دانست

sanam

صنم

نوشته شده توسط صنم و فریاد | موضوع: | لينک ثابت |
غروب پاییز
تاريخ: جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت :0:42

غروب پاییز

دلم خون شد از این افسرده پاییز
از این افسرده پاییز غم انگیز
غروبی سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل کار دارد
شرنگ افزای رنج زندگانی ست
غم او چون غم من جاودانی ست
 افق در موج اشک و خون نشسته
شرابش ریخته جامش شکسته
گل و گلزار را چین بر جبین است
نگاه گل نگاه واپسین است
پرستوهایی وحشی بال در بال
امید مبهمی را کرده دنبال
نه در خورشید نور زندگانی
نه در مهتاب شور شادمانی
فلق ها خنده بر لب فسرده
سفق ها عقده در هم فشرده
کلاغان می خروشند از سر کاج
که شد گلزار ها تاراج تاراج
درختان در پناه هم خزیده
ز روی بامها گردن کشیده
خورد گل سیلی از باد غضبنک
به هر سیلی گلی افتاده بر خک
چمن را لرزه ها در تار و پود است
رخ مریم ز سیلی ها کبود است
گلستان خرمی از یاد برده
به هر جا برگ گل را باد برده
نشان مرگ در گرد و غبار است
حدیث غم نوای آبشار است
چو بینم کودکان بینوا را
که می بندند راه اغنیا را
مگر یابند با صد ناله نانی
در این سرمای جان فرسا مکانی
سری بالا کنم از سینه کوه
دلم کوه غم و دریای اندوه
اهم می شکافد آسمان را
مگر جوید نشان بی نشان را
به دامانش درآویزد به زاری
بنالد زینهمه بی برگ و باری
حدیث تلخ اینان باز گوید
کلید این معما باز جوید
چه گویم بغض می گیرد گلویم
اگر با او نگویم با که بگویم
 فرود اید نگاه از نیمه راه
که دست وصل کوتاهست کوتاه
نهیب تند بادی وحشت انگیز
رسد همراه بارانی بلاخیز
بسختی می خروشم های باران
چه می خواهی ز ما بی برگ و باران
برهنه بی پناهان را نظر کن
در این وادی قدم آهسته تر کن
 شد این ویرانه ویرانتر چه حاصل
پریشان شد پریشان تر چه حاصل
تو که جان می دهی بر دانه در خک
غبار از چهر گل ها می کنی پک
غم دل های ما را شستشو کن
برای ما سعادت آرزو کن

پاییز


نوشته شده توسط صنم و فریاد | موضوع: | لينک ثابت |
پرستوهای خسته...
تاريخ: جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت :0:14

پرستو

ستاره گم شد و خورشید سر زد
پرستویی به بام خانه پر زد
در آن صبحم ثفای آرزویی
شب اندیشه را رنگ سحر زد
پرستو باشیم و از دام این خک
گشایم پر به سوی بام افلک
ز چشم انداز بی پایان گردون
در آویزم به دنیایی طربنک
پرستو باشم و از بام هستی
بخوانم نغمه های شوق و مستی
سرودی سر کنم با خاطری شاد
سرود عشق و ‌آزادی پرستی
پرستو باشم از بامی به بامی
 صفای صبح را گویم سلامی
بهاران را برم هر جا نویدی
جوانان را دهم هر سو پیامی
تو هم روزی اگر پرسی ز حالم
لب بامت ز حال دل بنالم
وگر پروا کنم بر من نگیری

که می ترسم زنی سنگی به بالم

 تقدیم به عشقم
 

نوشته شده توسط صنم و فریاد | موضوع: | لينک ثابت |
بارانی ام
تاريخ: پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت :23:49
 

..دير زمانی است که بارانی ام

باران ببار و من را با خودت ببر

باران ببار می خوام خيس خيس شوم از جنس عشق 

باران ببار و اين اشک هايم را پنهان کن

باران ببار می خوام برايم از عشق بگويی

باران ببار می خوام با ذره ذره ی وجودم عشق ر احساس کنم

باران می خواهم وجودم را سر شار از اشک کنی چون تو هم اشک

آسمانی. پس بگذار اشک هايم غريب نباشند

باران ببار تا اندوه نگاهم را بفهمد

باران ببار تا چتر عشق را باز کنم

باران ببار بر من و او ببار

ببار و مارا به دياری ديگر ببر

باران خسته ام از کوير بودن

باران آباد کن قلب شکسته ام را

باران ديگر نمی خواهم غروب باشم

باران نمی خوام آسمان دلم مثل شب اشک آلود باشه

باران ببار و تنهايی و غم را از من بگير

باران من را جان و دلم را با خودت ببر چون ديگه نمی خوام تو

 دردنيای غم باشم

باران ببار که می خواهم در ان دنيا فرياد بزنم دوستش دارم ....

"دوستت دارم همچون باران فریادم"

میدونی...؟

"صنمت"

نوشته شده توسط صنم و فریاد | موضوع: | لينک ثابت |
می دونی...؟؟؟
تاريخ: پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت :23:36

 

مي دوني ؟

يه اتاق باشه .....

 گرم گرم ....

 روشن روشن....

تو باشي و منم باشم

کف اتاق سنگ باشه....

 سنگ سفيد....

تو منو بغل کردي که نترسم

که سردم نشه نلرزم

مي دوني ؟

تو منو بغل کردي طوري که تکيه دادي به ديوار

پاهاتم دراز کردي....

منم اومدم نشستم جلوت

بهت تکيه دادم

دو تا دستاتو دور من حلقه کردي

بهت ميگم چشماتو مي بندي؟....

مي گي : آره

چشماتو مي بندي

بهت مي گم : قصه مي گي تو گوشم ؟

مي گي : آره

و شروع مي کني به قصه گفتن تو گوشم

آروم آروم......

قصه مي گي

يک عالمه قصه بلندو طولاني که هيچ وقت تموم نمي شه

مي دوني ؟

مي خوام رگمو بزنم

چون دست چپ...

 يه حرکت سريع...

يه جمله ي عميق بلدي ؟

نه واي !!!

 تو که نمي بيني

و نمي دوني که مي خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستي نمي بيني .....

من تيغ و از جيبم در ميارم....

 نمي بيني که سريع مي برم

نمي بيني که خون فواره مي کنه...

 روي سنگ هاي سفيد و

نمي بيني که دستم مي سوزه

من لبمو گاز مي گيرم که نگم : آخ

که تو چشماتو باز نکني و منو نبيني

تو داري قصه مي گي و هيچ چيز رو نمي بيني

من دارم دستمو نگاه ميکنم

دست چپمو.....

خون ازش مياد

مي دوني ؟

دستمو مي ذارم رو زانوهام

خون از روي زانوهام مي ريزه کف سنگها

مسيرش قشنگه.....

حيف که چشمات بسته است

نمي بيني .....

تو بغلم کردي نمي بيني که سردم شده

محکمتر بغلم مي کني تا گرمم شه

مي بيني که نا منظم نفس مي کشم

تو دلت مي گي آخي............

نفسم گرفت.. ..

مي بيني ولي محکم تر بغلم مي کني

سردتر مي شم ...

مي بيني که ديگه نفس نمي کشم

چشماتو باز مي کني و مي بيني من مردم ...

مي دوني ؟

مي ترسم خودمو بکشم

از سرد شدن... 

از اين هايي که مردن...

 از خون ديدن

ولي وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم

مردن خوب بود

آروم آروم ...

در کناره تو ...

و در آغوشه تو ...

گريه نکن

من ديگه نيستم که ببوسمت.....

بگم خوشکل شدي

تو خيلي گريه مي کني

دلم مي شکنه ...

 دلم نازکه...

 نشکونش

باشه ؟

من مردم ولي تو باورت نمي شه

تکونم مي دي که بيدار شم

فکر مي کني مثل هميشه قصه گفتي و من خوابيدم

مي بيني نفس نمي کشم ....

ولي بازم باور نمي کني

اونقدر محکم بغلم مي کني که گرمم شه...

 اما فايده نداره

من مردم ...

ولي براي تو زنده ام

پس هر شب به اين باغ بيا ....

 ولي گريه نکن

مي خوام يه چيزي بهت بگم مي دوني ؟

"دوستت دارم"

نوشته شده توسط صنم و فریاد | موضوع: | لينک ثابت |
بی کسم من , بی کسی از آن من
تاريخ: چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت :1:22

اين منم فرياد عشق و اشك  و غم             اين  منم  فرياد   دوري از   صنم

اين  منم  وامانده از ديدار  دوست             اين منم جا مانده در هر پيچ و خم

اين منم آشفته ي هفت شهر عشق             اين  منم  رنجوري از  شهر  عدم

اين منم در حسرت  يك شاخه  گل              اين  منم   محكوم   بر  ديدار  غم

اين   منم   زنداني   افكار   خشك              اين   منم   زخمي   شمشير   ستم

اين منم  هر  چوب  منت  بر سرم              اين منم ترسان  شده از بيش و كم

اين منم من ، مرده  د ر  دلدادگي              در عطش  جان  دادم از عشق صنم

فريادم

فرياد

نوشته شده توسط صنم و فریاد | موضوع: | لينک ثابت |
فدای مهربونیات...
تاريخ: چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت :23:48
و چه آغاز دل انگیزی آن زمان که به تو پیوستم

و همان پیوستگی معنی زندیگیم شد

و چه زیبا دیدم که به تو محتاجم...

 

 تجربه نکردی...

هر شب با ترس از دست دادن عشقت سر به بالین بذاری خیلی سخته...

فریادم...

هر شب با ترس از دست دادن تو سر به بالین میذارم...

هر صبح با ترس از سرد شدن عشقت منتظر شنیدن صدای گرمت می مونم...

هر غروب با ترس نا کامی عشقمون امید شنیدن ((دوستت دارم )) تو رو تو دلم زنده میکنم...

اگه همه دنیا رو بهم بدن اما بخوان فریادمو ازم بگیرن قبول نمی کنم...

اگه همه دنیامو ازم بگیرن نمیذارم فریادمو ازم بگیرن...

که همه دنیام تویی...

خیلی برام سخته...

 

به عشقت محتاجم فریادم...محتاجم...

نوشته شده توسط صنم و فریاد | موضوع: | لينک ثابت |
فریاد من...
تاريخ: دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت :22:52
دیگرم امید و آرزو نیست

 چون تو با منی و در منی

 دیگرم ز طول راه باک نیست

 چون تو یار و یاور منی

 هر چه سنگ پیش پای ما نهاد روزگار

 چون که با همیم و یک تنیم

 سنگ را ز جای برکنیم

 گر ز من بپرسد از چه روی تو زنده ای؟

 گویمش تویی تمام معنی قشنگ زندگانیم

 بهترین زمان عمر من همان دمی ست

 که سر به روی شانه های پر حرارت تو می نهم

 سکوت می کنی... سکوت می کنم...

 چون لبان خشکیده ی من بروی لبهای تو میخزند

 عمر دوباره میکنم

 یاد جوانه می کنم

 عطر دل آویز نفس های تو را

 بروی گونه های سرد بی حرارتم حس چو می کنم

 طراوت و نشاط و تازگی بروی چهره ام شکوفه می کند

 مرا به سوی خود ببر

 مرا به سوی قصه ها

 مدا به عطر یاس ها و پونه ها ببر

 مرا تهی کن از خودم

 ز خود تهی شوم اگر تو رو بسوی من کنی

 فریاد من بمان... تا که زندگی کنم...

 فریاد من بمان... وگرنه هر چه هست و بوده ام فنا شود

 فریاد من بمان...

 فریاد من بمان... 

                                                  << صنم >>

نوشته شده توسط صنم و فریاد | موضوع: | لينک ثابت |
من بی تو .... هرگز
تاريخ: دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت :18:10

من بی تو خرابم.تو بی من چه میکنی؟!

خوبترینم به جا ن همه پرستو ها برگرد.لحظه ای درنگ کن.لحظه ای بایست و به چشمای در هم رفته ام نکاه کن.اخه تا به کجا غریبه؟!

برگرد...برگرد ....تا سفره دلم رو پیش چشمات باز کتم.اونوقت می بینی که نان سفره ام جز درد نیست!بیا تا ببینی تنها یی عجیب مرا که

سراسر چشما نمو پر کرده...برگرد...لحظه ای بمون....بیا و فقط یکبار دیگه به دیوان دردهای من تفا لی بزن..من چه می گویم؟!

 

بیهودهست ....جا ی پای رفتنت هنوز از اشکهای من خیس بود که در یافتم کودک دستانت مدتهاست که رفته اند!!

می دونم باز هم باید به دنبالت بدوم.باید انتقام تمام لحظه های بی تو بودن رو از تو بگیرم....می دونم روز از نو شروع میشه و روزی سفره

من جز درد عشق تو نیست!...یادت هست بارها گفته بودی که رفیق نیمه راه اگه شدی سفرت به سلامت نباشه؟؟............بهترین برگرد.

رفتن پایان نیست.اغازست.یک شروع دوباره...یک انتظار جدید....انتظار برگشتن یک دوست...برگشتن تو!

 

رنگ چشمات زندگی رو به خاطر می اورد و طراوت بهار را!خوبترین....ساده ترین....و قشنگترین مسافر..همه چیز انتظار ترو میکشه.

برگرد...... چشم انتظار تو:صنم

نوشته شده توسط صنم و فریاد | موضوع: | لينک ثابت |
مرا دریاب
تاريخ: دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت :20:11
تو ای نایاب

     ای ناب

          مرا در یاب

               دریاب

                   منم بی نام

                        بی بام

                             مرا دریاب 

                                    تا خواب

                                        مرا دریاب مستانه

                                             مرا دریاب تا خانه

                                                    مراقب تا بوسه

                                                          مرا دریاب بر شانه

                                                                مرا دریاب من خوبم

                                                                     هنوزم آب می کوبم

                                                                           هنوزم شعر می ریسم

                                                                      هنوزم باد می روبم

                                                                مرا دریاب در سرما

                                                         مرا دریاب تا فردا

                                                  مرا دریاب تا رفتن

                                           مرا دریاب تا اینجا

                                     مرا دریاب تا باور

                                مرا دریاب تا آخر

                           مرا دریاب تا فردا

                  مرا دریاب تا آخر

 

 

نوشته شده توسط صنم و فریاد | موضوع: | لينک ثابت |
چند حقیقت
تاريخ: شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت :18:15
اين رو بدون که يه عاشق هيچ موقع آبرو نداره

 بدون عاشق به اميد عشقش زنده س

 بدون يه عاشق، عاشق کشی بلد نيست

بدون يه عاشق هرگز دوروغ نميگه مخصوصا به عشقش

 بدون اگه دوروغی به کسی گفتی يعنی اونو کشتی

اگه عشقت رو دوست داری هرگز بهش قول نده

 خجالت و غرور رو بزار کنار اگه دوسش داری بهش بگو، به ساده ترين شکلی که بلدی يا ميدونی که ميفهمه بگو عزيزم دوست دارم، گرچه هيچ موقه نميتوان ارزش اين كلمه را به كسي منتقل كرد.

صنم و فریاد

نوشته شده توسط صنم و فریاد | موضوع: | لينک ثابت |
ای شب....
تاريخ: پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت :11:24

هان ای شب شوم وحشت انگیز..!

تا چند زنی به جانم آتش..؟

یا چشم مرا ز جای بر کن...

یا پرده ز روی خود فرو کش...

                                              یا باز گذار تا بمیرم...

                                              کز دیدن روزگار سیرم...

دیری ست که در زمانه ی دون...

از دیده همیشه اشکبارم...

عمری به کدورت و الم رفت...

تا باقی عمر چون سپارم..؟

                                               نه بخت بد مراست سامان...

                                                وای شب.نه تراست هیچ پایان...

چندین چه کنی مرا ستیزه...

بس نیست مرا غم زمانه..؟

دل میبری و قرار از من...

هر لحظه به یک ره فسانه...

                                                بس بس که شدی تو فتنه ای سخت...

                                                سرما یه ی درد و دشمن بخت...

این قصه که میکنی تو با من...

زین خوبتر ایچ قصه ای نیست...

خوبست ولیک باید از درد...

نالان شد و زار زار بگریست...

                                                 بشکست دلم ز بی قراری...

                                                 کوتاه کن این فسانه . باری...

صنم

صنم

 

 

نوشته شده توسط صنم و فریاد | موضوع: | لينک ثابت |
چرا کسی نمی فهمه...؟
تاريخ: دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت :19:23
صنم...

آهای صنم با توام...

به خدا خسته شدم...

چرا هیچ کس نمی فهمه...

چرا هیچکس نمی فهمه که من بی تو یعنی هیچ ...

چرا اینا نمی فهمن که من دوست دارم ...

آهای با شماهام ...

چیه مگه گناهه...

آره عاشقم...

دوستش دارم...

مگه گناهه ...

شما رو به همون خدایی که می پرستید قسم می دم...

اینقدر آزارم ندید...

چرا دست از سرم بر نمی دارید...

بی تو تنهام

 

نوشته شده توسط صنم و فریاد | موضوع: | لينک ثابت |
رویای آریایی
تاريخ: یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت :17:15
همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
 همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
 من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

صنم و فریاد

 

نوشته شده توسط صنم و فریاد | موضوع: | لينک ثابت |
برای همیشه
تاريخ: پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت :9:36
 تو اگر با من باشی ...

همه تن، چشم ...

 به مهمانی باران خواهم رفت ...

 کوچه باغ پر یاس دم صبح ...

 خانه ی خشتی پر پیچک ده ...

 و تن پر طپش گندم زار ...

 زیر دست هوس انگیز نسیم ...

 همه را خواهم دید ...

 آب خواهم نوشید، با کف دست ...

 از آن چشمه ی پاک ...

زیر بادامی در یک دور ...

 و سلامی خواهم گفت به برادرهایم ...

 پای دیوار کج قلعه ی ده ...

 تو اگر با من باشی ...

دست هامان با هم ...

به صدایی در حجم صداقت خواهد پیوست ...

تو اگر با من باشی ...

پلی از نور بنا خواهم کرد ...

که به خورشید رسد ...

 من، تو هستم که ز مهمانی شب، دیگری ...

 و تو، من ...

 که ز عطر گل یاس ...

و تنفس در بال نسیم ...

 و رها گشتن، در حجمی از خاطره ها، سرشارم ...

 می توانی با من ...

گل بچینی از باغ ...

بنشینی لب رود ...

سر کنی آوازی ...

 و بخندی، که بلرزد دشت ...

 می توانی با من ...

برسی تا سر آن کوه بلند ...

 بنویسی بر صورت ابر ...

 حرف بسیارت را ...

که بخوانند تمام مردم ...

 تو اگر با من باشی ...

 من برایت هر صبح ...

گلی از باغچه خواهم آورد ...

 که تو آن را، در گلدانی بگذاری ...

از خاک صداقت لبریز ...

 روی هر سطر کتابت، بنویسی که...

بهار است، بهار...

 

صنم

نوشته شده توسط صنم و فریاد | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت :17:40

ای معنای انتظار یک لحظه بایست           دیوانه شدم به خاطرت کافی نیست

یک لحظه بایست و جمله ای را تو بگو        تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست

 

مینیاتور

فریاد

نوشته شده توسط صنم و فریاد | موضوع: | لينک ثابت |
کوردلان
تاريخ: چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت :17:36

اینان که خود چراغ زندگی مرا بر دوش گرفته اند کورانی بیش نیستند.

به کدامین سو...؟

فریاد

نوشته شده توسط صنم و فریاد | موضوع: | لينک ثابت |
و تو ای دست نیافتنی ترین آرزو
تاريخ: شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت :17:29
کاش کسی کنارم بود که فریادم را بشنود

کاش کسی برایم درد بی تو بودن را قابل تحمل می کرد

کاش آنان که لب می گزند مرا می فهمیدند

کاش باران را با تو تجربه می کردم

کاش حسرت دیدارت اینگونه جان فرسا نبود

کاش این روزگار ستمگر چشم دیدن من و تو را در کنار یکدیگر می داشت

کاش فریاد بی صنم بودن را نمی فهمید

کاش...

ای شما که چراغ زندگی مرا بر دستتان گرفته اید به هر سو که می خواهید می کشانیدم لحظه ای درنگ کنید و بر من بنگرید دیگر در تن فرسوده ی من توانی  نیست که بی او ادامه دهم

   

و تو ای هستی من

 

نوشته شده توسط صنم و فریاد | موضوع: | لينک ثابت |
دم تو گرم که چقدر ساده ای ناز مهربون
تاريخ: سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت :17:20

 

من بهاران را نخواهم
من بهاری چون تو دارم
پهنه ی دشتی ز وحشی لاله ی پر خون نخواهم
من گلی همچون تو دارم
اشتیاق وصل را با دیگری هرگز نخواهم
چونکه امید تو دارم
چشم شهلای پر از افسون نخواهم
بلکه خود افسونگری همچون تو دارم
خنجری آغشته با خون را چه خواهم؟
چونکه ابروی تو دارم
من خروش آبشاران را نخواهم
چون که گیسوی تو دارم
آسمانی پر ستاره را نخواهم
چونکه مه روی تو دارم
من بهاران را نخواهم
من بهاری چون تو دارم


نوشته شده توسط صنم و فریاد | موضوع: | لينک ثابت |
اي خدا....
تاريخ: دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت :16:52

خدايا.....

 

ببين چقدر تنهام

 

پس چرا صنم كنارم نيست...؟

 

اي خدا...

نوشته شده توسط صنم و فریاد | موضوع: | لينک ثابت |
   به امید داشتن لحظه های خوش در این وبلاگ: صنم و فریاد